زخم به وجود امده را نمیتوان درمان کرد و دوباره به حالت اولش باز گرداند اما می توان از سوزش و دردش

کم کرد...

قلب به درد امده زمین فشرده می شود و ناگهان صدای تکه تکه شدن آن به گوش می رسد...

نفس های آخرش است اما حالا وقت مردن نیست... هنوز ریشه اش در قلبش وجود دارد...

ریشه درختی که جز بیابانی وسیع و خالی از هیچ گونه گیاه و همدردی ندارد... تنها درخت آن بیابان بود و

عزیز دردانه دشت هاااا...

آری عزیز بودنش امیدی داده بود ... امیدی که باعث رویش برگ های آن درخت تنومند بود...

صدای قدم های مردی به گوش درخت رسید. مرد با تبری در دست به سمت درخت می رفت. هر قدمی که

بر می داشت،لبخندش بیشتر می شد....

مرد به درخت که رسید، طناب های در تبر را باز کرد و تبر را در دست ضربه اول را به درخت وارد کرد...

قلب زمین فشرده شد...

ضربه دوم را هم،مماس همان ضربه زد.تبر را بالا برد تا ضربه سوم هم بزند که متوقف شد ، کمی اندیشید،

آری جز آن درخت درختی نبود پس چرا باید آن را هم از بین ببرد؟!

با همان تبر که از جنس درخت بود با طناب دور درخت بست که شاید زخم را ترمیم کند امااااا........

اما دیگر نوش دارو پس از مرگ سهراب بود و پشیمانی بی فایده...

کمر خم شده و سر به پایین راه برگشت را پیش گرفت. زمین لبخند زد...

درخت هنوز زنده است... خوشحال بود از بودن در کنار خواهانش ...

     و این چه خوب است

                           وجود امید در ناامیدی....


ادامه مطلب
برچسب ها: یه بغل تنهایی، تنهایی،

تاريخ : دوشنبه 27 فروردين 1397 | 20:48 | نویسنده : معصومه امینی |
ارسال نظر
نام شما :
آدرس وب سایت :
پست الکترونیک :
پیام شما :
کد امنیتی :