زندگی یک اتاق با دو پنجره نیست!

                         زندگی هزاران پنجره دارد!

پنجره عشق،امید،افسوس،دلتنگی،نا امیدی و....

روزی از پنجره امید به زندگی نگاه کردم ، زندگی ام پر شور و هیجان و سادگی و نجابت شد. 

روز دیگر ازپنجرۀ ناامیدی به زندگی نگاه کردم و احساس کردم میخواهم گریه کنم و سکوتی بر تمام خواسته ها و

آرزوهایم روانه کنم...

روزی دیگر از پنجرۀ امیدواری به زندگی نگاه کردم و احساس کردم که می خواهم دنیا را تغییر بدهم...

عمر کوتاه است و هریک امکان دارد فرصت این را نداشته باشیم تااز تمام این پنجره ها به زندگی نگاه کنیم.

من تصمیم گرفتم که از بین همۀ پنجره ها ، پنجره ای انتخاب کنم که پر از حس های مثبت است به زندگی

نگاه کنم:

               پنجره ای رو به آسمان.....

لطفا نظر بدید...


ادامه مطلب

تاريخ : پنجشنبه 21 دی 1396 | 0:04 | نویسنده : معصومه امینی |

زخم به وجود امده را نمیتوان درمان کرد و دوباره به حالت اولش باز گرداند اما می توان از سوزش و دردش

کم کرد...

قلب به درد امده زمین فشرده می شود و ناگهان صدای تکه تکه شدن آن به گوش می رسد...

نفس های آخرش است اما حالا وقت مردن نیست... هنوز ریشه اش در قلبش وجود دارد...

ریشه درختی که جز بیابانی وسیع و خالی از هیچ گونه گیاه و همدردی ندارد... تنها درخت آن بیابان بود و

عزیز دردانه دشت هاااا...

آری عزیز بودنش امیدی داده بود ... امیدی که باعث رویش برگ های آن درخت تنومند بود...

صدای قدم های مردی به گوش درخت رسید. مرد با تبری در دست به سمت درخت می رفت. هر قدمی که

بر می داشت،لبخندش بیشتر می شد....

مرد به درخت که رسید، طناب های در تبر را باز کرد و تبر را در دست ضربه اول را به درخت وارد کرد...

قلب زمین فشرده شد...

ضربه دوم را هم،مماس همان ضربه زد.تبر را بالا برد تا ضربه سوم هم بزند که متوقف شد ، کمی اندیشید،

آری جز آن درخت درختی نبود پس چرا باید آن را هم از بین ببرد؟!

با همان تبر که از جنس درخت بود با طناب دور درخت بست که شاید زخم را ترمیم کند امااااا........

اما دیگر نوش دارو پس از مرگ سهراب بود و پشیمانی بی فایده...

کمر خم شده و سر به پایین راه برگشت را پیش گرفت. زمین لبخند زد...

درخت هنوز زنده است... خوشحال بود از بودن در کنار خواهانش ...

     و این چه خوب است

                           وجود امید در ناامیدی....


ادامه مطلب
برچسب ها: یه بغل تنهایی، تنهایی،

تاريخ : دوشنبه 27 فروردين 1397 | 20:48 | نویسنده : معصومه امینی |

روبه رو پنجره می ایستم. چشمانم را می بندم و پنجره را باز می کنم. چه صدای دلنشینی....

صدای برخورد قطره های باران به شیروانی...

صدایی آرامش بخش که مثل مسکنی برای ذهن هایی که پر از مشغله های فراوان است.

خوشبحال خاک....

خوش بحال خاک که تمام آلودگی هایش، پاکی را با قطرات باران بدست می آورد....

خوش بحال آسمان که هنگام بارش باران تمام سیاهی های دلش را به قطره های باران می سپارد...

باران بعضی انسان ها را یاد دلتنگی هایشان می اندازد و بعضی دیگر را آرام می کند. قدم زدن زیر باران

بسیار دلچسب است اما...

لذت بخش تر از آن استشمام بوی خوش خاک است...

وقتی در کوچه های قلبم قدم می گذارم یاد خاطرات تلخ گذشته می افتم . من می بارم ، باران می بارد.

من آن برگ پاییزی بودم که از درخت افتادم و باران آمد و مرا برد ، غافل از اینکه باغبان هم مرا ندید...

به سوی حیاط خانه مان می روم. زیر باران قدم می زنم. باران تندتر می شود. چتر را بر می دارم.

چه روز زیبایی ، چه بارانی، بارید بر قلبم ، باریدو تیرگی را از قلبم شست و برد. چه احساسی خوبی...

دلم صاف و پاک شد اما....

اما افسوس که هنوز هوایش بارانی است ولی بوی باران را می دهد. کوچه پس کوچه های دلم خیس

شده و این تنها مرور بر خاطراتم است که آرامم می کند...

وقتی باران می بارد،انگار آسمان دلش گرفته است. انگار آسمان بغض دارد و می خواهد اشک بریزد بر سر

زمینیانش. چقدر بغض آسمان آبی دلنشین است...

باران که می بارد، رنگهای قشنگ رنگین کمان صفای دیگری دارد. وقتی که نور آفتاب وارد قطرات باران در

حال بارش می خورد، رنگهای زیبایی از خود نمایان می کند و به رخ مردم زمین می کشد...

باران یعنی آرامش...

باران که می بارد آرامش سر تا سر وجود آدمی را فرا می گیرد. قدم زدن زیر نمنم باران آدمی را به وجد

می آورد ، صدای چکیدن قطره قطره های باران کودکیم را زنده می کند ،به روحم ! به احساسم طراوت

می بخشد...

کاش همیشه باران ببارد ، تا قلبم پاک شود حتی برای لحظه ای ....



ادامه مطلب

تاريخ : شنبه 23 دی 1396 | 22:04 | نویسنده : معصومه امینی |